رد شدن به محتوای اصلی

رادیکالیسمِ فرم و رادیکالیسمِ محتوا

اعتراضات دبیرستانی فرانسه و مسئلهٔ قدرت در چپ

موج اعتراضات دبیرستانی در فرانسه، که از اواخر سپتامبر ۲۰۲۶ از حومهٔ پاریس آغاز شد و در روزهای بعد به شهرهای بسیاری کشید، بار دیگر پرسشی قدیمی را در چپ رادیکال زنده کرده است: آیا شورش، صرفاً به‌دلیل شکل رادیکالش، چپ است؟ این مقاله با تکیه بر سنت مارکسیستی و با تفکیک سه سطح تحلیل، یعنی علتِ اجتماعی اعتراض، شکلِ مبارزه و جهتِ سیاسیِ آن، استدلال می‌کند که این سه الزاماً بر هم منطبق نیستند. مشروعیتِ یک مطالبه مشروعیتِ همهٔ اشکال کنش را تضمین نمی‌کند؛ رادیکال‌بودنِ یک شکل مبارزه رادیکال‌بودنِ محتوای سیاسی‌اش را تضمین نمی‌کند؛ و نتیجهٔ سیاسیِ یک جنبش لزوماً با نیتِ نخستینِ کنشگرانش یکی نیست. معیارِ تحلیلِ چپ نه شدتِ تصاویرِ خیابانی و نه حتی خودِ شکل کنش، بلکه ظرفیتِ تبدیلِ خشمِ پراکنده به قدرتِ اجتماعیِ سازمان‌یافته است. مقاله از دو دام هم‌زمان هشدار می‌دهد: ستایشِ خودِ آشوب، و پذیرفتنِ چارچوبی که دولت می‌خواهد هر اعتراض را در آن به «خشونتِ شهری» فروبکاهد.


اعتراضاتِ کنونیِ دبیرستانیِ فرانسه از مسائلی کاملاً مادی آغاز شد: کمبود معلم، کلاس‌های شلوغ، فرسودگیِ ساختمان‌های مدرسه، فشارِ آموزشی و نگرانی از آینده‌ای که برای بخش بزرگی از این نسل نامطمئن‌تر از گذشته به نظر می‌رسد. اعتراض نخست در حومهٔ پاریس شکل گرفت و، بنا بر گزارش‌ها، خودجوش بود و سازمان یا رهبریِ سیاسیِ مرکزی نداشت. در بخشی از اعتراضات درگیری با پلیس، تخریب و آتش‌زدن رخ داد، و واکنشِ امنیتیِ دولت خود به یکی از عواملِ تشدیدِ مناقشه بدل شد. دولت مطالباتِ دانش‌آموزان را مشروع خوانده، اما در همان حال آنچه را رخ می‌داد «خشونتِ شهری» نامیده است.


این جنبش اما در جا نزده است. در روزهای اخیر، سازمان‌های دانش‌آموزی و دانشجویی به همگرایی فراخوانده‌اند و اعتراض از دبیرستان‌ها به دانشگاه‌ها، و با حمایتِ تشکل‌های آموزشی و بخشی از اتحادیه‌ها، به عرصه‌ای اجتماعی‌تر کشیده شده است. به این معنا، خودِ جنبش در حال نشان‌دادنِ چیزی است که پرسشِ این مقاله حولِ آن می‌گردد: تفاوتِ میان انفجارِ نارضایتی و ساختنِ قدرتِ جمعی.


در چنین لحظه‌ای بخشی از چپ رادیکال به سمت یک قرائتِ ساده می‌رود: هرچه خیابان خشن‌تر، جنبش چپ‌تر. بخشی دیگر با دیدنِ شیشه‌های شکسته و ساختمان‌های سوخته، کلِ ماجرا را به «بی‌نظمی» تقلیل می‌دهد. هر دو قرائت از یک خطای مشترک رنج می‌برند: یکی‌گرفتنِ شکلِ مبارزه با محتوای سیاسیِ آن، و فرونگذاشتنِ پرسشِ اصلی، یعنی پرسش از قدرت.


سه چیزی که یکی نیستند


برای تحلیلِ هر اعتراضِ اجتماعی باید دست‌کم میان سه سطح تفکیک کرد.


سطح نخست علتِ اجتماعی است: چه تضادهای عینی‌ای اعتراض را به‌وجود آورده است؟ در مورد فرانسه پاسخ روشن است: بحرانِ خدماتِ عمومی، سیاست‌های ریاضتی و نابرابریِ آموزشی.


سطح دوم شکلِ مبارزه است: اعتراض چگونه سازمان می‌یابد و چه ابزارهایی به کار می‌گیرد؟ شورش، اشغال، تخریب، درگیریِ خیابانی، اعتصاب، محاصره یا نافرمانی.


سطح سوم جهتِ سیاسیاست: اعتراض در نهایت به سودِ چه نیروهایی تمام می‌شود و چه مناسباتِ قدرتی را تغییر می‌دهد؟


خطای رایجْ لغزیدن از سطحی به سطح دیگر است. از اینکه علتِ اعتراض مشروع است نتیجه می‌گیریم که هر شکلی از آن نیز مشروع و کارآمد است؛ و از اینکه شکل رادیکال است نتیجه می‌گیریم که جهتِ آن نیز ضرورتاً رهایی‌بخش است. برای روشن‌کردنِ مسئله، سه گزاره را باید کنار هم گذاشت:


مشروعیتِ یک مطالبه، مشروعیتِ همهٔ اشکالِ کنش را تضمین نمی‌کند.


رادیکال‌بودنِ یک شکلِ مبارزه، رادیکال‌بودنِ محتوای سیاسیِ آن را تضمین نمی‌کند.


و شاید از همه مهم‌تر: نتیجهٔ سیاسیِ یک جنبش لزوماً با نیتِ نخستینِ کنشگرانِ آن یکی نیست.


گزارهٔ آخر مسئله را از سطحِ اخلاقیِ «خشونتِ خوب یا بد» بیرون می‌برد. پرسش دیگر این نیست که معترضان حق دارند یا نه، بلکه این است که کنشِ آن‌ها در شبکهٔ واقعیِ نیروهای اجتماعی چه می‌کند.


 هیچ شکلی ذاتاً چپ نیست


مقصودم از «فرم» مجموعهٔ ابزارها و شیوه‌های کنش است: شورش، اشغال، تخریب، درگیریِ خیابانی، اعتصاب، محاصره و نافرمانیِ مدنی. نکتهٔ اصلی این است که هیچ‌یک از این‌ها ذاتاً چپ یا راست نیست.


در منطقِ مارکسیستی، اینکه جمعی خیابان را اشغال کنند، با پلیس درگیر شوند یا ساختمانی دولتی را آتش بزنند، به‌خودیِ‌خود چیزی دربارهٔ ماهیتِ طبقاتی یا جهتِ سیاسیِ حرکت نمی‌گوید. شورش می‌تواند ضدسرمایه‌داری یا ضدریاضتی باشد؛ می‌تواند فریادِ محرومان علیه دولت باشد؛ می‌تواند واکنشی صرفاً محلی و دفاعی باشد؛ می‌تواند فاقدِ جهتِ طبقاتیِ مشخص باشد؛ و در شرایطی حتی می‌تواند به تقویتِ راست افراطی بینجامد.


اما همین استدلال دربارهٔ اعتصاب هم صادق است. اعتصابِ کارگرانِ یک بخشِ خصوصی برای افزایشِ دستمزد می‌تواند کاملاً در چارچوبِ بازتوزیعِ درونِ سرمایه‌داری باقی بماند، و شورش در شرایطی می‌تواند بخشی از فرایندِ سیاسی‌شدنِ طبقاتِ فرودست باشد. پس تمایزی که می‌خواهم بگذارم تمایزِ «شورشِ بد» و «اعتصابِ خوب» نیست. تمایز میان -رادیکالیسمِ فرم-و -رادیکالیسمِ محتوا- است. رادیکالیسمِ فرم به شدتِ ظاهریِ کنش مربوط است: چقدر تهاجمی، چقدر چشمگیر. رادیکالیسمِ محتوا به عمقِ تغییری مربوط است که کنش می‌تواند در مناسباتِ قدرت ایجاد کند. این دو گاه با هم می‌آیند و گاه از هم جدا می‌شوند.


از «مسیر» به «ظرفیت»


وسوسهٔ بزرگ در این‌جا ساختنِ یک فرمولِ خطی است: اعتراض، سپس اعتصاب، سپس سازمان‌یابی، سپس پیوندِ طبقاتی، سپس پیروزی. تاریخِ جنبش‌های اجتماعی چنین خطِ مستقیمی ندارد. فرانسهٔ امروز خود نشان می‌دهد که اعتراض، سازمان‌یابی، سرکوب، همبستگی و سیاسی‌شدن می‌توانند هم‌زمان و رفت‌وبرگشتی رخ دهند.


بنابراین مسئله این نیست که هر اعتراض باید الزاماً از تظاهرات به اعتصاب و از اعتصاب به انقلاب عبور کند. مسئله این است که شکلِ مبارزه‌ای که انتخاب می‌شود، ظرفیتِ ایجادِ سازمان، همبستگی و قدرتِ جمعی را افزایش می‌دهد یا آن را فرسوده می‌کند. یک اعتراضِ مشروع ممکن است در یک موقعیت ظرفیتِ همبستگی بسازد و در موقعیتی دیگر آن را از بین ببرد؛ و این نه فقط به نیتِ معترضان، بلکه به واکنشِ دولت، به رسانه‌ها، به نیروهای سیاسیِ حاضر و به شرایطِ اجتماعیِ پیرامونِ جنبش بستگی دارد.


معیارِ قدرت


اگر بخواهم مسئله را در یک پرسش خلاصه کنم، پرسشِ جدیِ مارکسیستی این نیست که «آیا این شورش چپ است؟» بلکه این است: این اعتراض چه نوع قدرتِ اجتماعی‌ای تولید می‌کند و چه کسی در نهایت از آن استفاده خواهد کرد؟


شورش ممکن است دولت را برای چند روز دچار اختلال کند، اما اگر نتواند سازمان، همبستگیِ طبقاتی و قدرتِ پایدار بسازد، پس از مدتی فروکش می‌کند و چیزی از آن نمی‌ماند جز خاطرهٔ شعله و، اغلب، بارِ سنگینِ سرکوب. در مقابل، اعتصابی که ظاهری آرام دارد، اگر تولید، حمل‌ونقل، انرژی و خدماتِ عمومی را مختل کند، می‌تواند در برابر سرمایه فشاری بسیار بیشتر وارد کند.


با این حال، قدرتِ اجتماعیِ طبقاتِ فرودست را نباید به توانِ ایجادِ اختلال در فرایندِ انباشت فروکاست. این برداشتی اقتصادگرایانه است و حتی تحلیلِ لوکزامبورگ از اعتصابِ توده‌ای هم چنین نیست. نزد او اعتصابِ توده‌ای فقط ابزارِ متوقف‌کردنِ تولید نیست، بلکه فرایندی سیاسی-اجتماعی است برای خودسازمان‌یابی، گسترشِ آگاهی و پیوندِ مبارزهٔ اقتصادی با مبارزهٔ سیاسی. قدرتِ اجتماعیِ فرودستان نه فقط از توانایی‌شان در ایجادِ اختلال، بلکه از ظرفیتِ آن‌ها برای سازمان‌یابی، گسترشِ همبستگی و تبدیلِ اختلالِ موقت به قدرتِ جمعی و سیاسی سرچشمه می‌گیرد. پس رادیکالیسمِ سیاسی را باید با همین ظرفیت سنجید، نه با شدتِ تصاویری که از خیابان به تلویزیون می‌رسد.


پاسخ به یک اعتراضِ جدی


مدافعانِ منطقِ شورش ممکن است بگویند: کسانی که از مجاریِ نهادی هیچ امتیازی نگرفته‌اند چاره‌ای جز زبانِ شورش ندارند؛ شورش در برخی شرایط شکلِ بیانِ سیاسیِ گروه‌هایی است که از ابزارهای رسمیِ سازمان‌یابی محروم‌اند؛ و تجربه نشان می‌دهد دولت‌ها اغلب تنها زیرِ فشارِ اختلالِ آشکار عقب می‌نشینند. این استدلال بخشی از حقیقت را در خود دارد. شورش‌ها در تاریخ گاه توجهِ عمومی را به بحرانی جلب کرده‌اند که ماه‌ها نادیده گرفته می‌شد و گاه دولت‌ها را به مذاکره واداشته‌اند. از این نکته نمی‌توان نتیجه گرفت که شورش همیشه شکلی سیاسیِ کم‌اثر یا واپس‌گرایانه است. کار اِ. پ. تامپسون دربارهٔ «اقتصادِ اخلاقیِ جمعیت» نشان داده است که کنشِ جمعیِ بی‌سازمانِ رسمی را نباید صرفاً نشانهٔ بی‌منطقی یا فقدانِ آگاهی دانست.


بنابراین مسئله حذفِ شورش از اشکالِ مشروعِ مبارزه نیست. مسئله این است که شورش در یک فرایندِ وسیع‌ترِ سازمان‌یابی و تعارضِ طبقاتی قرار می‌گیرد یا جای آن را می‌گیرد؛ و آیا در یک جنبشِ گسترده‌تر حل می‌شود یا آن جنبش را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. اگر این تمایز را نگذاریم، منتقدی از چپ به‌سادگی می‌تواند بگوید که ما همان حرفِ لیبرال‌ها را می‌زنیم: اعتراض خوب است تا وقتی که خشن نشده است. حرفِ من این نیست. حرفِ من این است که هم نقدِ سرکوب و هم نقدِ شکل‌های ناکارآمدِ کنش از یک دغدغه برمی‌خیزند: دغدغهٔ قدرتِ فرودستان.


فرانسهٔ امروز: شاهدی بر همین تمایز


فرانسهٔ امروز از این جهت گویاست که هر دو سویِ مسئله را هم‌زمان نشان می‌دهد. از یک سو درگیری، تخریب و آتش‌زدن بخشی از واقعیتِ اعتراضات است. از سوی دیگر، آنچه به جنبش وزن و دامنهٔ بیشتری داده، نه شدتِ درگیری‌ها، بلکه گسترشِ افقی و عمودیِ آن بوده است: دانش‌آموزان، دانشجویان، معلمان، والدین و تشکل‌های اتحادیه‌ای. این همگرایی خود محصولِ ظرفیتی بوده که از پیوند مطالباتِ مادیِ مشترک پدید آمده است، نه محصولِ شعله.


چپِ فرانسه نیز در برابرِ این وضعیت یکدست نیست. La France Insoumise از اعتراضات حمایت کرده و ژان‌لوک ملانشون، بنا بر گزارش‌ها، در کنار دانش‌آموزان ایستاده و رفتارِ پلیس را به‌شدت نقد کرده است. گزارش‌هایی نیز از اختلاف‌نظر در درونِ خودِ دانش‌آموزان دربارهٔ روش‌های کنش وجود دارد. این اختلاف تصادفی نیست و نشان می‌دهد پرسشِ شکل در درونِ خودِ جنبش نیز زنده است.


بحران، تصویر و نبرد بر سرِ معنا


یکی از مهم‌ترین نکاتی که چپ باید جدی بگیرد این است که بحرانِ اجتماعی همیشه در زمینه‌ای سیاسی رخ می‌دهد، و در این زمینه چپِ رادیکال و راست افراطی هر دو می‌کوشند نارضایتی را به سرمایهٔ سیاسی تبدیل کنند. سازوکارِ خطر را می‌توان چنین توصیف کرد: بحران، سپس تصاویرِ خشونت، سپس ترسِ اجتماعی، سپس برجسته‌شدنِ مسئلهٔ امنیت، سپس مطالبهٔ نظم، و در نهایت گشوده‌شدنِ امکانِ سیاسی‌شدنِ راست افراطی. در هر حلقهٔ این زنجیره، بازنمایی رسانه‌ای و سیاسی نقشی تعیین‌کننده دارد. تعبیرِ «خشونتِ شهری» که دولت از همان روزهای نخست به کار برد، خود بخشی از این نبردِ معنایی است: نامی که علتِ اجتماعی را پنهان می‌کند و بحرانی ساختاری را به مسئله‌ای انتظامی تقلیل می‌دهد.


تحلیلِ استوارت هال و همکارانش در پلیس‌کردنِ بحران ، هرچند به زمینهٔ تاریخی و جغرافیاییِ متفاوتی، یعنی بریتانیای دههٔ هفتاد، تعلق دارد، نشان می‌دهد چگونه یک بحرانِ اجتماعی می‌تواند از طریقِ بازنمایی رسانه‌ای و سیاسی به مسئلهٔ «نظم» و «امنیت» تبدیل شود. این را نباید توضیحِ مستقیمِ فرانسهٔ امروز دانست، اما هشداری روشن است برای چپ: جامعه ممکن است منفجر شود و نتیجه نه سوسیالیسم، بلکه اقتدارگراییِ بیشتر، سیاستِ امنیتی‌تر و تقویتِ راست افراطی باشد. بنابراین مسئله فقط اخلاقِ اعتراض نیست، مسئله نبرد بر سرِ معنای اعتراض در فضای عمومی است.


دامِ دوم: پذیرفتنِ چارچوبِ دولت


اما نباید از سوی دیگر به دام افتاد. اگر دولت خدماتِ عمومی را فرسوده کند، آموزش را تضعیف کند، نسل جوان را در شرایطی ناامن رها کند و سپس، وقتی این نسل اعتراض می‌کند، کلِ ماجرا را به «خشونت» فروبکاهد، چپ نباید همین چارچوب را بپذیرد. بنا بر گزارش‌ها، کاربردِ گسترده‌ی نیروی پلیس، سلاح‌های کنترلِ شورش و بازداشت‌های فراوان خود به عاملی تشدیدکننده بدل شده است. بنابراین دو گزاره می‌توانند هم‌زمان درست باشند:


نخست، سرکوبِ دولتی و خشونتِ پلیس را باید نقد کرد.


دوم، هر اقدامِ خشونت‌آمیز از سوی معترضان ضرورتاً به پیشروی جنبشِ اجتماعی کمک نمی‌کند.


این دو موضع هیچ تناقضی با هم ندارند. تناقض آنجا پیدا می‌شود که فکر کنیم نقدِ سرکوب مستلزمِ ستایشِ هر شکلِ مقاومت است، یا نقدِ یک شکلِ مقاومت مستلزمِ هم‌صدایی با دولت.


جمع‌بندی و چشم‌انداز


در سنتِ مارکسیستی، نارضایتیِ اجتماعی هنوز آگاهیِ طبقاتی نیست؛ آگاهیِ طبقاتی هنوز سازمان‌یابیِ طبقاتی نیست؛ سازمان‌یابیِ طبقاتی هنوز قدرتِ سیاسی نیست؛ و شورش، هر قدر هم شدید، هنوز انقلاب نیست. جامعه‌ای می‌تواند بسیار ناراضی باشد و سازمان‌یافته نباشد؛ می‌تواند شورش کند و قدرت تولید نکند؛ می‌تواند دولت را تضعیف کند و سرمایه‌داری را تضعیف نکند؛ و حتی می‌تواند ثباتِ رژیمی سیاسی را برهم بزند و فضا را برای نیرویی ارتجاعی‌تر باز کند.


به همین دلیل، پرسشِ نهاییِ چپ دربارهٔ اعتراضاتِ فرانسه نباید این باشد که «آیا این شورش به اندازهٔ کافی رادیکال است؟» بلکه باید این باشد: آیا این اعتراض می‌تواند از انفجارِ لحظه‌ایِ نارضایتی عبور کند و به سازمان‌یابیِ پایدارِ فرودستان، پیوندِ نسل جوان با معلمان و طبقهٔ کارگر و اشکالِ جمعیِ قدرتِ اجتماعی برسد؟ هیچ تضمینی وجود ندارد، و راهی هم از پیش تعیین‌شده نیست. اما می‌توان پرسید هر شکلِ کنش این ظرفیت را افزایش می‌دهد یا فرسوده می‌کند.


این‌جاست که می‌توان نقدی جدی‌تر به یک گرایشِ مشخص در چپِ معاصر وارد کرد: جایگزین‌کردنِ شدتِ کنش با سیاستِ قدرت. چپی که «خیابان» را به ارزشی فی‌نفسه تبدیل می‌کند، گویی هرچه خیابان خشن‌تر و بی‌ثبات‌تر باشد جنبش چپ‌تر است. حال آنکه سنتِ کلاسیکِ مارکسیستی اساساً دربارهٔ تبدیلِ نارضایتیِ پراکنده به قدرتِ سازمان‌یافتهٔ طبقه است، نه ستایشِ خودِ آشوب. این نقد به معنای سکوت در برابر خشونتِ دولت یا محکوم‌کردنِ جوانانِ معترض نیست؛ به معنای جدی‌گرفتنِ آن‌هاست، به اندازه‌ای که بخواهیم اعتراضشان به قدرت بدل شود، نه به خاطره.


برای چپ، مسئله این نیست که خیابان چقدر آتش گرفته است؛ مسئله این است که بعد از خاموش‌شدنِ آتش، چه چیزی از قدرتِ فرودستان باقی می‌ماند.




۱. رزا لوکزامبورگ، اعتصاب توده‌ای، حزب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری


۲. ولادیمیر لنین، بیماری کودکی «چپ‌روی» در کمونیسم


۳. آنتونیو گرامشی، دفترهای زندان


۴. استوارت هال و همکاران، پلیس‌کردنِ بحران (Policing the Crisis)


۵. فرانسیس فاکس پیون و ریچارد کلووارد، جنبش‌های فقرا (Poor People's Movements)


۶. جاشوا کلاور، شورش. اعتصاب. شورش.(Riot. Strike. Riot.)


۷. ای. پی. تامپسون، «اقتصادِ اخلاقیِ جمعیتِ انگلیسی در قرن هجدهم» (The Moral Economy of the English Crowd in the Eighteenth Century)


۸. اریک اولین رایت، *آرمان‌شهرهای واقعی* (Envisioning Real Utopias)

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از جمهوری تا سلطنت پنهان

مجید ملکی میقانی اقتصاد  سیاسی بازتولید قدرت خانوادگی در سرمایه‌داری رانتی پیرامونی مقدمه چرا برخی جمهوری‌ها، بدون آنکه قانون اساسی خود را به سلطنت تغییر دهند، به‌تدریج به نظام‌هایی با منطق موروثی تبدیل می‌شوند؟ چگونه نهادهایی که ظاهراً بر انتخابات، جمهوریت و حاکمیت قانون استوارند، در عمل به سازوکاری برای انتقال قدرت در درون یک خانواده یا حلقه‌ای محدود از نخبگان سیاسی بدل می‌شوند؟ این پدیده را نمی‌توان صرفاً با فرهنگ سیاسی، ویژگی‌های فردی رهبران یا ضعف دموکراسی توضیح داد. ریشه‌های آن را باید در اقتصاد سیاسی دولت، آرایش نیروهای طبقاتی و جایگاه این کشورها در نظام سرمایه‌داری جهانی جست‌وجو کرد. در بخشی از دولت‌های رانتی، نظامی و نئوپاتریمونیال پیرامون سرمایه‌داری جهانی، جمهوری به‌تدریج از درون تهی شده و به شکلی از «سلطنت پنهان» یا «جمهوری موروثی» تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که در آن قانون اساسی همچنان از انتخابات، جمهوریت و نهادهای رسمی سخن می‌گوید، اما منطق واقعی قدرت بر پایه انتقال اقتدار در درون یک خانواده یا شبکه‌ای از وفاداری‌های شخصی، نهادی و اقتصادی عمل می‌کند. البته این روند را نباید...

ایران در منگنه استثمار

  ایران  در منگنه استثمار و امپریالیسم: ضرورت قیام علیه «اتحاد سرمایه» تحلیلی  بر بن‌بست معیشتی توده‌های مولد و خطر مداخله جهانی در آستانه انفجار اجتماعی مجید ملکی   اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴، فریاد خفه‌شده‌ی کسانی است که میان سندان استبداد سرمایه‌داری داخلی و پتک امپریالیسم جهانی گرفتار آمده‌اند. سقوط بی‌سابقه‌ی ارزش ریال و تورم افسارگسیخته، سفره‌ی توده‌های مزدبگیر را به یغما برده و هم‌زمان، سایه‌ی مداخلات خارجی تلاش می‌کند خشم مردم را به سود پروژه‌های استعماری مصادره کند. اعتراض‌های اخیر که از بازار آغاز شد، نه یک اقدام صنفی و محدود، بلکه آغاز  فرآیند دیالکتیکی میان زندگی معیشتی و مبارزه سیاسی  است. از شورش نان تا قیام علیه سرمایه: تحلیل حرکت بازار اعتراض‌های اخیر که از بازار آغاز شد را نباید با عینک سنتی «بازار اصناف» نگریست. بازار امروز، محل تلاقی خرده‌بورژوازی در حال سقوط و کارگران خدماتی است. بستن مغازه‌ها، نه یک کنش صنفی، بلکه نوعی  اعتصاب در چرخه‌ی توزیع کالا  است که فشار اقتصادی را مستقیم به سیاست حاکمیت منتقل می‌کند. تبدیل شعارهای اقتص...

Portraits