رد شدن به محتوای اصلی

زن، زندگی، آزادی؛ فراتر از روایت یک جنبش زنانه

مجید ملکی میقانی


چهار سال از مرگ مهسا ژینا امینی گذشت؛ دختر جوان کردی که پس از بازداشت به دست گشت ارشاد جمهوری اسلامی در ۲۵ شهریور ۱۴۰۱ جان باخت. مرگ او جرقه خیزشی را زد که خیلی زود از اعتراض به حجاب اجباری فراتر رفت و بخش‌های وسیعی از جامعه ایران را دربر گرفت. شعار «زن، زندگی، آزادی» به زبان مشترک این خیزش تبدیل شد؛ شعاری که از کردستان به سراسر ایران راه یافت و در کوتاه‌ترین زمان به یکی از شناخته‌شده‌ترین نشانه‌های اعتراض علیه جمهوری اسلامی بدل گشت.


چهار سال پس از آن خیزش، پرسش مهم نه فقط دربارهٔ آنچه رخ داد، بلکه دربارهٔ چگونگی روایت آن است: آیا با یک «جنبش زنان» روبه‌رو بودیم، یا با خیزشی اجتماعی و سیاسی که زنان در شکل‌گیری، گسترش و نمادهای آن نقشی مرکزی داشتند؟ نحوهٔ نام‌گذاری یک جنبش تنها مسئله‌ای زبانی نیست؛ هر نام‌گذاری بخشی از واقعیت را برجسته و بخش دیگری را پنهان می‌کند.


بی‌تردید، مسئلهٔ زنان در مرکز این خیزش قرار داشت. حجاب اجباری، کنترل بدن زنان، سرکوب آزادی‌های فردی و نظام حقوقی تبعیض‌آمیز، از مهم‌ترین اشکال سلطهٔ جمهوری اسلامی بر زندگی روزمره بود، و مهسا امینی به‌عنوان یک زن جوان قربانی مستقیم همین سازوکار شد. از این منظر، «زن» نه یک عنصر فرعی، بلکه نقطهٔ آغاز این خیزش بود. اما نقطهٔ آغاز یک جنبش الزاماً تمام ماهیت اجتماعی آن را توضیح نمی‌دهد.


اگر مرگ مهسا را به یک حادثهٔ منفرد تقلیل دهیم، نمی‌توانیم توضیح دهیم چرا چنین حادثه‌ای در دانشگاه‌ها، کارخانه‌ها، محله‌های فقیر، شهرهای کوچک، مناطق کردنشین و بلوچ‌نشین و میان بخش‌هایی از طبقات مختلف جامعه چنین واکنش گسترده‌ای برانگیخت. جامعهٔ ایران در شهریور ۱۴۰۱ فقط از حجاب اجباری به خشم نیامده بود؛ سال‌ها بحران اقتصادی، تورم، سقوط قدرت خرید، بیکاری، گسترش کار موقت و ناامن، تخریب خدمات عمومی، فساد، سرکوب سیاسی و فقدان چشم‌انداز اجتماعی بر زندگی میلیون‌ها نفر سنگینی می‌کرد؛ بحرانی که در همان دوره، پژوهشگران و نهادهای تحلیلی غربی از جمله مؤسسهٔ خاورمیانه در واشنگتن (MEI) نیز آن را در کنار مسئلهٔ زنان، از ریشه‌های اصلی نارضایتی اجتماعی برشمردند.


این خیزش از خلأ تاریخی بیرون نیامد. پیش از آن، دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸ و مجموعه‌ای از اعتصابات کارگران، معلمان، بازنشستگان و کشاورزان نشان داده بودند که جامعهٔ ایران وارد دوره‌ای از نارضایتی‌های انباشته‌شده است. تفاوت خیزش ۱۴۰۱ در این بود که این بار مسئله‌ای مربوط به کنترل بدن و زندگی زنان توانست به نقطهٔ اتصال این نارضایتی‌های پراکنده تبدیل شود. در دی ۱۳۹۶ جرقهٔ اولیه در مشهد از نارضایتی اقتصادی زده شد؛ در آبان ۱۳۹۸ افزایش قیمت بنزین مردم را به خیابان کشاند؛ در ۱۴۰۱ مرگ مهسا امینی جرقهٔ انفجار اجتماعی شد. در هر سه مورد، اعتراض از موضوع اولیهٔ خود فراتر رفت و به اعتراض علیه کلیت مناسبات سیاسی و اجتماعی موجود بدل شد. شاید به همین دلیل بهتر باشد به‌جای جست‌وجوی یک «علت واحد» برای خیزش‌های ایران، از انباشت تضادهایی سخن بگوییم که هر بار از شکافی متفاوت سر برمی‌آورند.


زن، اما نه یک «طبقه»


یکی از مشکلات برخی روایت‌های رایج دربارهٔ «زن، زندگی، آزادی» آن است که از «زنان» همچون یک سوژهٔ اجتماعی یکپارچه سخن می‌گویند؛ گویی زنان مستقل از طبقه، موقعیت اقتصادی، محل زندگی، قومیت و جایگاهشان در تقسیم اجتماعی کار، منافع واحدی دارند. اما زنان یک طبقه نیستند. زن کارگر کارخانه، زن پرستار، زن کارگر خانگی، زن روستایی، زن مهاجر و زن مدیر یک شرکت بزرگ، همگی ممکن است با تبعیض جنسیتی مواجه باشند، بی‌آنکه در یک موقعیت اجتماعی و اقتصادی واحد قرار داشته باشند.


این تفاوت برای فهم «زن، زندگی، آزادی» اساسی است. اگر «زن» را از طبقه جدا کنیم، ممکن است به این نتیجه برسیم که مسئلهٔ اصلی صرفاً حذف موانع حقوقی برای انتخاب فردی زنان است. اما آزادی انتخاب، وقتی زنی برای تأمین معاش خود مجبور به پذیرش کار ناامن و کم‌دستمزد است، یا هزینهٔ مراقبت از کودک و سالمند عمدتاً بر دوش او قرار دارد، معنایی متفاوت پیدا می‌کند. جنسیت در جامعهٔ سرمایه‌داری بخشی از سازمان‌دهی کار و بازتولید اجتماعی است؛ بدن زن، نیروی کار زن، کار مراقبتی زن و حتی تصور اجتماعی از «زن موفق» در همین مناسبات طبقاتی شکل می‌گیرند. به همین دلیل، مبارزه با سلطهٔ جنسیتی اگر از مسئلهٔ طبقه جدا شود، می‌تواند به فمینیسمی تقلیل یابد که آزادی را در قالب انتخاب فردی تعریف می‌کند، بی‌آنکه بپرسد هزینهٔ این آزادی را چه کسی می‌پردازد.


سرمایه‌داری معاصر حتی قادر است زبان رهایی زنان را جذب کند: زن قدرتمند، استقلال فردی، اعتمادبه‌نفس و آزادی بدن می‌توانند از مفاهیم مبارزهٔ اجتماعی به کالا و برند تبدیل شوند. ممکن است زنی به بالاترین موقعیت مدیریتی برسد، درحالی‌که همان شرکت بر کار ارزان و ناامن هزاران زن دیگر متکی است؛ یا زنی استقلال اقتصادی بیابد، اما هزینهٔ مراقبت از کودک خود را به زن کم‌دستمزد دیگری منتقل کند. اینجاست که باید میان توانمندسازی فردی و رهایی اجتماعی تمایز گذاشت: رهایی یک زن زمانی رهایی اجتماعی است که آزادی‌اش به انتقال بار زندگی به زن دیگری وابسته نباشد.


چرا زنان در مرکز ایستادند؟


نقد روایت «جنبش زنان» به معنای کوچک‌شمردن نقش زنان در خیزش ۱۴۰۱ نیست؛ برعکس. یکی از ویژگی‌های تاریخی این خیزش، حضور گستردهٔ زنان و دختران جوان بود؛ زنان نه یکی از گروه‌های شرکت‌کننده، بلکه در بسیاری از نقاط، چهره، نماد و نیروی محرک اعتراض بودند، تا جایی که تحلیل‌های مستقل آن دوره از جمله بنیاد کارنگی نیز بر همین نقش برجستهٔ زنان و جوانان تأکید داشتند.


دلیل این مرکزیت روشن است: زنان در جمهوری اسلامی فقط با یک تبعیض حقوقی مواجه نیستند؛ کنترل بدن و زندگی آنان بخشی از سازوکار سیاسی دولت است. حجاب اجباری تنها یک قطعه از این نظام کنترل است؛ خانواده، قانون، آموزش، اشتغال، بدن، امور و گرایش جنسی، باروری و حضور اجتماعی زنان همگی در سطوح مختلف تحت تنظیم سیاسی قرار گرفته‌اند. از این منظر، مقاومت زنان در برابر این کنترل، مقاومت در برابر بخشی از نظم سیاسی موجود است؛ «زن» در شعار «زن، زندگی، آزادی» بنابراین فقط به معنای «حقوق زنان» نیست، بلکه به معنای تعرض به یکی از بنیادی‌ترین حوزه‌های کنترل دولت بر زندگی روزمره است.


شاید همین مسئله توضیح دهد چرا «زندگی» بلافاصله در کنار «زن» نشست: زندگی در برابر مرگ، آزادی در برابر اجبار، بدن در برابر دولت، انتخاب در برابر کنترل، و نهایتاً جامعه در برابر نظمی که می‌خواهد خصوصی‌ترین حوزه‌های زندگی را نیز سیاسی و امنیتی کند. از این منظر، «زن، زندگی، آزادی» ظرفیت آن را داشت که از یک مطالبهٔ جنسیتی فراتر برود و به شعار یک خیزش اجتماعی تبدیل شود.


مسئلهٔ روایت‌ها


مشکل از جایی آغاز می‌شود که این ظرفیت گسترده دوباره به روایتی محدود بازگردانده می‌شود. در بخشی از ادبیات خارج از ایران، «زن، زندگی، آزادی» به‌عنوان یک انقلاب فمینیستی معرفی شد؛ گویی جامعه‌ای که دهه‌ها با بحران اقتصادی، شکاف طبقاتی و بحران مشروعیت دست‌وپنجه نرم کرده، ناگهان صرفاً برای برابری جنسیتی به خیابان آمده است. این روایت، حتی اگر نیتش دفاع از زنان ایرانی باشد، تصویری غیرواقعی از جامعهٔ ایران می‌سازد؛ جامعه‌ای که هنوز فقر، بیکاری، ناامنی شغلی و نابرابری طبقاتی نقش بزرگی در زندگی روزمره‌اش دارند. زن کارگر و زن طبقهٔ متوسط مرفه هر دو ممکن است علیه حجاب اجباری باشند، اما تجربهٔ آنان از «آزادی» یکسان نیست.


بنابراین اگر قرار است «زن، زندگی، آزادی» را پروژه‌ای رهایی‌بخش بدانیم، باید آن را در پیوند با تمام ساختارهایی دید که زندگی انسان‌ها را سازمان می‌دهند: رهایی زن از سلطهٔ دولت بدون رهایی از استثمار اقتصادی کافی نیست؛ آزادی انتخاب پوشش بدون امنیت اقتصادی کافی نیست؛ و ورود زنان به موقعیت‌های قدرت، اگر صرفاً به جایگزینی زنان در رأس همان ساختارهای طبقاتی و اقتدارگرایانه منجر شود، الزاماً به معنای تغییر آن ساختارها نیست.


فمینیسمی که جامعه را کوچک نکند


برای من، که خود را بخشی از جنبش زنان می‌دانم، نقد «زنانه‌سازیِ» خیزش ۱۴۰۱ عقب‌نشینی از مبارزهٔ زنان نیست؛ دفاع از امکان رادیکال‌تر شدن آن است. اگر مسئلهٔ زنان را فقط به برابری حقوقی زن و مرد تقلیل دهیم، بخش بزرگی از زنان را از تحلیل خود حذف کرده‌ایم: زن کارگر، زن فرودست، زن روستایی، زن مهاجر، زن سرپرست خانوار و زنی که بخش بزرگی از روزش صرف کار مراقبتی بی‌مزد می‌شود، نمی‌تواند صرفاً با تصویر «زن مستقل و موفق» توضیح داده شود.


فمینیسمی که فقط زنان را به رأس قدرت می‌رساند اما ساختار قدرت را دست‌نخورده باقی می‌گذارد، برای من فمینیسم رهایی‌بخش نیست. مسئله این نیست که زنان نباید در قدرت باشند؛ مسئله این است که چه نوع قدرتی، و در خدمت چه مناسبات اجتماعی‌ای؟ همین پرسش باید دربارهٔ «زن، زندگی، آزادی» نیز مطرح شود.


چهار سال بعد


ارزش تاریخی خیزش ۱۴۰۱ را نباید فقط با نتیجهٔ سیاسی فوری‌اش سنجید. آن خیزش نشان داد شکاف میان دولت و جامعه بسیار عمیق‌تر از آن است که پیش‌تر تصور می‌شد؛ نشان داد مسئلهٔ زنان می‌تواند به نقطهٔ اتصال اعتراضات اجتماعی تبدیل شود؛ و نشان داد نسل جدید ایرانیان حاضر نیست کنترل دولت بر بدن و زندگی خصوصی خود را امری طبیعی تلقی کند. اما درس دیگری هم باید از آن گرفت: هیچ جنبش اجتماعی را نمی‌توان با یکی از اجزای آن توضیح داد. «زن» بدون «طبقه» ناقص است؛ «زندگی» بدون اقتصاد سیاسی ناقص است؛ و «آزادی» بدون فهم ساختار قدرت ناقص می‌ماند.


اگر «زن، زندگی، آزادی» بخواهد به پروژه‌ای واقعی برای رهایی بدل شود، مسئله فقط لغو حجاب اجباری یا تغییر قوانین تبعیض‌آمیز نیست — این‌ها ضروری‌اند، اما کافی نیستند. پرسش بزرگ‌تر این است که چه نوع جامعه‌ای قرار است جایگزین جامعهٔ موجود شود: جامعه‌ای که در آن زن آزادانه دربارهٔ بدن و زندگی خود تصمیم بگیرد، اما کارگر همچنان نیروی کار ارزان باشد؟ جامعه‌ای که زنان به رأس شرکت‌ها و نهادها برسند، اما بازتولید اجتماعی همچنان بر دوش زنان فرودست بماند؟ یا جامعه‌ای که آزادی جنسیتی، عدالت طبقاتی و حق تعیین سرنوشت اجتماعی را در یک پروژهٔ رهایی‌بخش واحد به هم پیوند دهد؟


به گمان من، ارزش واقعی «زن، زندگی، آزادی» در همین پرسش سوم نهفته است. مرگ مهسا امینی جرقه بود؛ اما آتشی که شعله‌ور شد، بسیار بزرگ‌تر از مسئلهٔ حجاب بود. اگر بخواهیم چهار سال بعد، این خیزش را جدی‌تر از یک شعار به یاد آوریم، باید از بازتولید روایت‌های ساده‌شده‌اش فاصله بگیریم: «زن» را باید در کنار «طبقه» دید، «زندگی» را در متن اقتصاد سیاسی، و «آزادی» را در برابر تمام اشکال قدرتی که زندگی انسان را به کالایی قابل مدیریت، نیروی کاری قابل استثمار و بدنی قابل کنترل تبدیل می‌کنند. آنگاه «زن، زندگی، آزادی» نه فقط نام یک خیزش در سال ۱۴۰۱، بلکه بخشی از پرسش بزرگ‌تری خواهد بود که هنوز پاسخ خود را نیافته است: چگونه می‌توان از آزادی زن سخن گفت، بی‌آنکه آزادی را از رهایی اجتماعی جدا کرد؟


نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از جمهوری تا سلطنت پنهان

مجید ملکی میقانی اقتصاد  سیاسی بازتولید قدرت خانوادگی در سرمایه‌داری رانتی پیرامونی مقدمه چرا برخی جمهوری‌ها، بدون آنکه قانون اساسی خود را به سلطنت تغییر دهند، به‌تدریج به نظام‌هایی با منطق موروثی تبدیل می‌شوند؟ چگونه نهادهایی که ظاهراً بر انتخابات، جمهوریت و حاکمیت قانون استوارند، در عمل به سازوکاری برای انتقال قدرت در درون یک خانواده یا حلقه‌ای محدود از نخبگان سیاسی بدل می‌شوند؟ این پدیده را نمی‌توان صرفاً با فرهنگ سیاسی، ویژگی‌های فردی رهبران یا ضعف دموکراسی توضیح داد. ریشه‌های آن را باید در اقتصاد سیاسی دولت، آرایش نیروهای طبقاتی و جایگاه این کشورها در نظام سرمایه‌داری جهانی جست‌وجو کرد. در بخشی از دولت‌های رانتی، نظامی و نئوپاتریمونیال پیرامون سرمایه‌داری جهانی، جمهوری به‌تدریج از درون تهی شده و به شکلی از «سلطنت پنهان» یا «جمهوری موروثی» تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که در آن قانون اساسی همچنان از انتخابات، جمهوریت و نهادهای رسمی سخن می‌گوید، اما منطق واقعی قدرت بر پایه انتقال اقتدار در درون یک خانواده یا شبکه‌ای از وفاداری‌های شخصی، نهادی و اقتصادی عمل می‌کند. البته این روند را نباید...

ایران در منگنه استثمار

  ایران  در منگنه استثمار و امپریالیسم: ضرورت قیام علیه «اتحاد سرمایه» تحلیلی  بر بن‌بست معیشتی توده‌های مولد و خطر مداخله جهانی در آستانه انفجار اجتماعی مجید ملکی   اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴، فریاد خفه‌شده‌ی کسانی است که میان سندان استبداد سرمایه‌داری داخلی و پتک امپریالیسم جهانی گرفتار آمده‌اند. سقوط بی‌سابقه‌ی ارزش ریال و تورم افسارگسیخته، سفره‌ی توده‌های مزدبگیر را به یغما برده و هم‌زمان، سایه‌ی مداخلات خارجی تلاش می‌کند خشم مردم را به سود پروژه‌های استعماری مصادره کند. اعتراض‌های اخیر که از بازار آغاز شد، نه یک اقدام صنفی و محدود، بلکه آغاز  فرآیند دیالکتیکی میان زندگی معیشتی و مبارزه سیاسی  است. از شورش نان تا قیام علیه سرمایه: تحلیل حرکت بازار اعتراض‌های اخیر که از بازار آغاز شد را نباید با عینک سنتی «بازار اصناف» نگریست. بازار امروز، محل تلاقی خرده‌بورژوازی در حال سقوط و کارگران خدماتی است. بستن مغازه‌ها، نه یک کنش صنفی، بلکه نوعی  اعتصاب در چرخه‌ی توزیع کالا  است که فشار اقتصادی را مستقیم به سیاست حاکمیت منتقل می‌کند. تبدیل شعارهای اقتص...

Portraits