رد شدن به محتوای اصلی

هرمز و پایان امپراتوری: آیا آمریکا در حال تجربه‌ی سوئزِ خود است؟

مجید ملکی میقانی


در تاریخ امپراتوری‌ها، برخی مکان‌ها بسیار فراتر از اندازه جغرافیایی خود اهمیت پیدا می‌کنند. تنگه‌ها، کانال‌ها، بنادر و مسیرهای دریایی گاه به گره‌هایی تبدیل می‌شوند که کنترل آنها به معنای کنترل بخشی از گردش تجارت، سرمایه و قدرت جهانی است. هرمز یکی از همین مکان‌هاست؛ نقطه‌ای باریک میان ایران و شبه‌جزیره عربستان که از قرن‌ها پیش محل تلاقی امپراتوری‌ها و شبکه‌های تجاری بوده است.


اما اهمیت هرمز فقط در جغرافیا نیست. تاریخ هرمز را می‌توان تاریخ فشرده‌ای از تحول قدرت امپراتوری در جهان دانست: از پرتغالِ قرن شانزدهم، که می‌کوشید با کنترل بنادر و مسیرهای دریایی تجارت اقیانوس هند را در انحصار خود بگیرد، تا بریتانیای قرن نوزدهم و بیستم و سرانجام ایالات متحده که شکل متفاوتی از سلطه بر شبکه‌های جهانی گردش کالا، انرژی و سرمایه ایجاد کرد.


از این منظر، پرسش امروز درباره تنگه هرمز صرفاً این نیست که آیا ایران می‌تواند این گذرگاه را ببندد یا آمریکا می‌تواند آن را باز نگه دارد. پرسش بنیادی‌تر این است: آیا بحران هرمز می‌تواند برای امپراتوری آمریکا نقشی شبیه نقشی را ایفا کند که بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ برای امپراتوری بریتانیا ایفا کرد؟


این پرسش به معنای اعلام پایان امپراتوری آمریکا نیست. قدرت نظامی، مالی و سیاسی ایالات متحده همچنان عظیم است. اما تاریخ امپراتوری‌ها نشان می‌دهد که افول آنها الزاماً با یک شکست نظامی تعیین‌کننده آغاز نمی‌شود. گاه نقطه عطف واقعی زمانی فرا می‌رسد که هزینه حفظ نظم موجود از توان اقتصادی و سیاسی مرکز آن نظم بیشتر می‌شود.

بحران هرمز ممکن است یکی از چنین لحظاتی باشد.


هرمز و منطق امپراتوری دریایی


در آغاز قرن شانزدهم، پرتغال یکی از نخستین قدرت‌های اروپایی بود که اهمیت کنترل گره‌های دریایی را در مقیاس جهانی درک کرد. هدف پرتغالی‌ها صرفاً تصرف سرزمین نبود؛ آنها می‌خواستند مسیرهای تجاری اقیانوس هند را کنترل کنند. آلفونسو د آلبوکرک و جانشینانش با تصرف هرمز در سال ۱۵۱۵، آن را به یکی از مراکز اصلی شبکه پرتغالی در خلیج فارس تبدیل کردند. هرمز به پرتغالی‌ها امکان می‌داد بر یکی از مهم‌ترین ورودی‌های خلیج فارس و مسیرهای تجارت میان هند، ایران و جهان مدیترانه‌ای نظارت کنند.


در سال ۱۶۲۲ این نظم درهم شکست. نیروهای صفوی با همکاری ناوگان انگلیسی به هرمز حمله کردند و پس از محاصره، پرتغالی‌ها را از جزیره بیرون راندند. سقوط هرمز نابودی فوری امپراتوری پرتغال نبود، اما یکی از ستون‌های مهم قدرت دریایی پرتغال در خلیج فارس را شکست و نشان داد که انحصار اروپایی بر شبکه‌های دریایی آسیا قابل حفظ نیست.


اهمیت تاریخی این واقعه در این است که هرمز یک بار دیگر نشان داد که امپراتوری‌ها فقط بر اساس وسعت سرزمین‌های تحت کنترل خود عمل نمی‌کنند. آنها بر اساس توانایی کنترل «گره‌های گردش» نیز قدرت می‌گیرند.


این مفهوم برای فهم امپراتوری مدرن آمریکا اهمیت زیادی دارد. در نوشته‌های پیشین من درباره «امپراتوری بدون پرچم» (Imperial Outreach)، این استدلال به‌تفصیل بسط داده شده که امپراتوری آمریکا، برخلاف امپراتوری‌های استعماری کلاسیک، الزاماً به تصرف مستقیم سرزمین‌ها نیاز ندارد؛ قدرت آن از مجموعه‌ای از شبکه‌ها ساخته شده است: دلار و نظام مالی جهانی، بانک‌ها و مؤسسات اعتباری، تحریم‌ها، پایگاه‌های نظامی، ناوگان‌های دریایی، زنجیره‌های تأمین، فناوری، زیرساخت‌های ارتباطی و کنترل یا نفوذ بر مسیرهای اصلی انرژی و تجارت.¹ به همین دلیل می‌توان از «امپراتوری بدون پرچم» سخن گفت: امپراتوری‌ای که بیش از آنکه از طریق پرچم و مستعمره عمل کند، از طریق شبکه عمل می‌کند.


اما شبکه نیز نقطه‌ضعف دارد. هرچه قدرت بیشتر به شبکه‌های جهانی وابسته باشد، اختلال در گره‌های اصلی آن می‌تواند هزینه‌های بسیار بزرگی ایجاد کند؛ نکته‌ای که در بخش دوم همان سلسله‌نوشتار، با تمرکز بر بنادر، کابل‌های زیردریایی و زیرساخت‌های گردش سرمایه، از منظر تمایز میان «کنترل تولید» و «کنترل گردش» بسط یافته است.²


هرمز یکی از همین گره‌هاست.


سوئز؛ لحظه‌ای که بریتانیا فهمید جهان تغییر کرده است


بحران سوئز در سال ۱۹۵۶ نمونه تاریخی بسیار مهمی برای فهم این مسئله است. بریتانیا و فرانسه همراه با اسرائیل به مصر حمله کردند تا دولت جمال عبدالناصر را تحت فشار قرار دهند و کنترل کانال سوئز را پس بگیرند. اما لندن و پاریس با مقاومت شدید آمریکا و شوروی مواجه شدند و در نهایت ناچار به عقب‌نشینی شدند. دولت آمریکا حتی برای فشار بر بریتانیا از اهرم‌های مالی استفاده کرد و بحران نشان داد که لندن دیگر نمی‌تواند بدون در نظر گرفتن قدرت آمریکا سیاست امپراتوری خود را پیش ببرد.


سوئز بنابراین صرفاً یک شکست نظامی نبود. ارتش بریتانیا همچنان توانایی جنگیدن داشت. نیروی دریایی بریتانیا از بین نرفته بود. امپراتوری بریتانیا نیز همان روز فرو نریخت.


آنچه در سوئز شکست خورد، «قابلیت اعمال قدرت مستقل» بریتانیا بود.


این تفاوت بسیار مهم است. امپراتوری زمانی وارد مرحله افول می‌شود که مرکز آن دیگر نتواند منابع لازم برای حفظ نظم خود را بدون اتکا به دیگران تأمین کند. سوئز نشان داد که بریتانیا، باوجود برخورداری از قدرت نظامی، دیگر از نظر اقتصادی و ژئوپولیتیکی نمی‌توانست به تنهایی نظم مورد نظر خود را در خاورمیانه تحمیل کند. پس از سوئز، ایالات متحده به قدرت اصلی غرب در خاورمیانه تبدیل شد.


اکنون، هفتاد سال بعد، پرسش دیگری مطرح شده است: آیا هرمز می‌تواند به جایی تبدیل شود که محدودیت‌های قدرت آمریکا را آشکار کند؟


هرمز ۲۰۲۶


آنچه امروز در خلیج فارس رخ می‌دهد، مسئله‌ای فراتر از یک تهدید نظری علیه یک مسیر کشتیرانی است. آنچه در رسانه‌ها اغلب با عنوان «بحران هرمز» شناخته می‌شود، در واقع بخشی از جنگی است که از ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ با حملات آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد و از آن زمان، با فراز و فرودهایی از جمله یک آتش‌بس شکننده در تابستان، ادامه یافته است. از ۱۹ مارس، ارتش آمریکا کارزار هوایی گسترده‌ای را برای «بازگشایی» تنگه هرمز آغاز کرد؛ از ۱۳ آوریل، محاصره دریایی رسمی آمریکا علیه ایران برقرار شد؛ و در هفته‌های اخیر (اوایل سپتامبر)، دو طرف در بزرگ‌ترین موج حملات متقابل به کشتی‌های تجاری از آغاز جنگ درگیر بوده‌اند: ایران چندین نفتکش و ناو آمریکایی را هدف موشک و پهپاد قرار داده و آمریکا نیز نفتکش‌های مرتبط با سپاه پاسداران را در نزدیکی جزیره خارگ و جاسک بمباران کرده است. این رویارویی تاکنون ده‌ها کشته میان ملوانان و کارگران بندری بر جای گذاشته است.


این وضعیت در شرایطی رخ داده که آمریکا حضور نظامی گسترده‌ای در منطقه حفظ کرده و تلاش کرده است امنیت کشتیرانی را تضمین کند. با این حال، همین حجم از حملات و پاتک‌ها، هزینه‌ای فراتر از یک عملیات کلاسیک دریایی بر امپراتوری آمریکا تحمیل کرده است.


در اینجا یک تناقض مهم ظاهر می‌شود.


قدرت آمریکا برای حفظ هرمز همچنان بسیار زیاد است؛ اما همین قدرت برای حفظ یک مسیر دریایی مجبور شده است، طی نیم‌سال گذشته، به یک کارزار هوایی تمام‌عیار، یک محاصره دریایی رسمی، و مصرف پیوستهٔ سامانه‌های دفاع موشکی متوسل شود.


اگر یک قدرت امپراتوری بتواند با حضور محدود و هزینه اندک نظم موجود را حفظ کند، قدرت آن پایدار است. اما اگر برای حفظ همان نظم مجبور شود ماه‌ها جنگ تمام‌عیار را تحمل کند، نیروهای بیشتری مستقر کند، سامانه‌های دفاعی بیشتری مصرف کند، ناوهای بیشتری به منطقه بفرستد و هم‌زمان با افزایش قیمت انرژی، اختلال در تجارت و گسترش بحران منطقه‌ای مواجه شود، مسئله دیگر صرفاً «قدرت» نیست؛ مسئله «هزینه قدرت» است.


و این همان نقطه‌ای است که تحلیل امپریالیسم باید از شمارش ناوهای جنگی فراتر برود.


قدرت امپراتوری فقط توانایی تخریب نیست؛ توانایی حفظ نظم است


ممکن است آمریکا بتواند تأسیسات ایران را بمباران کند. ممکن است بتواند بخشی از توان نظامی ایران را نابود کند. ممکن است حتی در مقاطعی بتواند مسیرهایی برای عبور محدود کشتی‌ها ایجاد کند؛ همان‌طور که در ماه‌های اخیر نیز کرده است.


اما مسئله اصلی این نیست.


پرسش این است که آیا آمریکا می‌تواند در بلندمدت نظمی ایجاد کند که در آن جریان انرژی و تجارت جهانی با هزینه‌ای قابل‌تحمل و به شکلی پایدار ادامه یابد؟


این همان تفاوت میان «پیروزی نظامی» و «موفقیت امپراتوری» است. یک ارتش می‌تواند در یک نبرد پیروز شود و در عین حال در حفظ نظم سیاسی شکست بخورد. در افغانستان، عراق و بسیاری از نمونه‌های دیگر، آمریکا نشان داده بود که توانایی وارد کردن ضربه نظامی عظیم را دارد. اما تبدیل این قدرت نظامی به نظم سیاسی پایدار بسیار دشوارتر بود.


هرمز مسئله را یک مرحله جلوتر می‌برد. اینجا دیگر موضوع فقط کنترل یک کشور نیست؛ موضوع کنترل یک شبکه جهانی است.


حدود یک‌پنجم تجارت جهانی نفت و گاز مایع در شرایط عادی از مسیر هرمز عبور می‌کند. بنابراین اختلال پایدار در این گذرگاه نه فقط مسئله‌ای برای ایران یا کشورهای خلیج فارس، بلکه مسئله‌ای برای اقتصاد جهانی است. در همین روزها نیز قیمت نفت به‌طور محسوسی افزایش یافته و اختلال‌های هم‌زمان در هرمز و باب‌المندب فشار بیشتری بر بازار انرژی وارد کرده است.


در چنین شرایطی، امپراتوری با یک معضل کلاسیک مواجه می‌شود: چگونه باید هزینه حفظ نظم جهانی را پرداخت کرد؟


از هرمز پرتغال تا سوئز بریتانیا و هرمز آمریکا


سه لحظه تاریخی را می‌توان کنار هم گذاشت.


در قرن شانزدهم، پرتغال تلاش کرد هرمز را به یکی از پایه‌های امپراتوری دریایی خود تبدیل کند. در قرن بیستم، بریتانیا برای حفظ موقعیت خود در خاورمیانه به سوئز وابسته بود؛ اما بحران ۱۹۵۶ نشان داد که قدرت آن برای حفظ این نظم مستقل از آمریکا دیگر کافی نیست. در قرن بیست‌ویکم، آمریکا نظامی جهانی ساخته که بر کنترل شبکه‌های گردش سرمایه، انرژی و تجارت متکی است و هرمز یکی از گره‌های حیاتی این شبکه است.


در هر سه مورد، مسئله اصلی یکسان است: چه کسی می‌تواند گردش را کنترل کند؟


این نگاه ما را از تعریف سنتی امپریالیسم که صرفاً بر اشغال سرزمین متمرکز است، دور می‌کند. امپریالیسم مدرن را باید در کنترل زیرساخت‌ها و جریان‌ها نیز جست‌وجو کرد: جریان نفت، سرمایه، کالا، اطلاعات، اعتبار، فناوری و حتی جریان‌های مهاجرت.


از این منظر، هرمز تنها یک تنگه نیست. هرمز یک «گره امپراتوری» است. و اگر یک قدرت جهانی نتواند این گره را با هزینه‌ای قابل‌تحمل مدیریت کند، مسئله‌ای بسیار بزرگ‌تر از یک بحران منطقه‌ای در برابر آن قرار گرفته است.


آیا هرمز می‌تواند سوئز آمریکا باشد؟


پاسخ امروز هنوز «بله» یا «خیر» قطعی نیست.


هیچ دلیل جدی وجود ندارد که بگوییم امپراتوری آمریکا همین امروز به پایان رسیده است. ایالات متحده همچنان بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان، یکی از مهم‌ترین مراکز مالی جهان و صادرکننده اصلی فناوری و قدرت اقتصادی است. همچنین شبکه گسترده‌ای از متحدان و پایگاه‌های نظامی در اختیار دارد.


اما تاریخ نشان نمی‌دهد که افول امپراتوری با یک روز مشخص و یک شکست نهایی آغاز شود. امپراتوری‌ها معمولاً در فرآیندی طولانی ضعیف می‌شوند. نخست هزینه حفظ نظم افزایش می‌یابد. سپس متحدان شروع به فاصله گرفتن می‌کنند. بعد رقبای منطقه‌ای فرصت بیشتری برای مانور پیدا می‌کنند. سپس مسیرهای جایگزین برای تجارت و انرژی شکل می‌گیرند. در نهایت، قدرت‌های دیگر دیگر حاضر نیستند نظم موجود را به همان شکل گذشته بپذیرند.


از این منظر، مهم‌ترین مسئله در هرمز نه این است که ایران می‌تواند چند روز یا چند هفته تنگه را مختل کند. مسئله این است که آیا جهان وارد مرحله‌ای شده که در آن هیچ قدرتی دیگر نمی‌تواند به تنهایی امنیت مسیرهای جهانی را تضمین کند.


اگر پاسخ مثبت باشد، ما نه صرفاً با یک بحران آمریکا، بلکه با بحران یک مدل تاریخی از نظم جهانی مواجه هستیم.


هرمز و ظهور جهان چندمرکزی


شاید مهم‌ترین پیامد بحران هرمز همین باشد.


نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم بر مجموعه‌ای از مراکز قدرت ساخته شد، اما آمریکا به تدریج توانست نقش بی‌سابقه‌ای در مدیریت این نظم پیدا کند. امروز این موقعیت بیش از گذشته با چین، روسیه، قدرت‌های منطقه‌ای و شبکه‌های مستقل‌تر جنوب جهانی به چالش کشیده می‌شود.


اما اینجا باید از یک اشتباه رایج در بخشی از چپ نیز پرهیز کرد.


افول هژمونی آمریکا الزاماً به معنای رهایی جنوب جهانی نیست. ممکن است نظم تک‌قطبی آمریکا ضعیف شود، اما سرمایه‌داری جهانی باقی بماند. ممکن است چین قدرتمندتر شود، اما روابط استثماری در جنوب جهانی از میان نرود. ممکن است روسیه در برابر آمریکا مقاومت کند، اما این مقاومت به خودی خود پروژه‌ای رهایی‌بخش نیست.


بنابراین مسئله چپ نباید انتخاب میان امپراتوری‌های موجود باشد. مسئله باید فهم ساختار قدرتی باشد که در آن امپراتوری‌ها شکل می‌گیرند.


به همین دلیل، بحران هرمز برای چپ اهمیت نظری دارد. این بحران می‌تواند ما را مجبور کند دوباره درباره رابطه میان امپریالیسم، سرمایه‌داری، دولت‌های پیرامونی و زیرساخت‌های جهانی فکر کنیم.


هرمز به‌مثابه استعاره‌ای برای پایان یک نظم


در سال ۱۶۲۲، سقوط هرمز به معنای پایان فوری امپراتوری پرتغال نبود. در سال ۱۹۵۶، بحران سوئز به معنای ناپدید شدن فوری بریتانیا از جهان نبود. اما هر دو واقعه چیزی را آشکار کردند که پیش از آن کمتر دیده می‌شد: محدودیت‌های مادی یک قدرت برای حفظ نظمی که زمانی طبیعی و دائمی به نظر می‌رسید.


امروز نیز ممکن است هرمز چنین نقشی پیدا کند. شاید سال‌های آینده نشان دهند که بحران ۲۰۲۶ تنها یک جنگ دیگر در خاورمیانه بوده است. اما ممکن است مورخان آینده به این دوره نگاه کنند و بگویند که در اینجا یکی از نخستین نشانه‌های آشکار محدودیت قدرت آمریکا ظاهر شد؛ لحظه‌ای که روشن شد حتی قدرتمندترین نیروی نظامی جهان نیز نمی‌تواند به سادگی امنیت شبکه‌های جهانی را تضمین کند.


این همان جایی است که مفهوم «امپراتوری بدون پرچم» اهمیت پیدا می‌کند. امپراتوری آمریکا برای حفظ خود نیازی ندارد بر فراز همه کشورهای جهان پرچم نصب کند. کافی است شبکه‌های گردش سرمایه، انرژی، فناوری و تجارت را مدیریت کند. اما درست به همین دلیل، آسیب‌پذیری آن نیز در همین شبکه‌هاست. اگر گره‌های این شبکه‌ها یکی پس از دیگری از کنترل یک مرکز خارج شوند، امپراتوری ممکن است پیش از آنکه از نظر نظامی شکست بخورد، از نظر ساختاری فرسوده شود.


بنابراین شاید پرسش درست این نباشد که «آیا هرمز پایان امپراتوری آمریکا است؟»


پرسش دقیق‌تر این است:


آیا هرمز لحظه‌ای است که جهان برای نخستین بار با وضوح بیشتری محدودیت‌های مادیِ امپراتوری آمریکا را می‌بیند؟


پاسخ این پرسش هنوز در تاریخ نوشته نشده است. اما تاریخ پرتغال و هرمز، بریتانیا و سوئز، و اکنون آمریکا و هرمز به ما یادآوری می‌کند که امپراتوری‌ها همیشه زمانی سقوط نمی‌کنند که دیگر قادر به جنگیدن نیستند. گاه سقوط آنها از لحظه‌ای آغاز می‌شود که دیگر نمی‌توانند هزینه نظم خود را بپردازند.


و شاید معنای واقعی هرمز امروز همین باشد: تنگه‌ای که کوچک‌تر از آن است که یک امپراتوری را شکست دهد، اما آن‌قدر بزرگ است که محدودیت‌های یک امپراتوری را آشکار کند.


—


۱. مجید ملکی میقانی، «امپراتوری بدون پرچم: اوتریچ امپراتوری و معماری قدرت ساختاری»، ZNetwork، ۲۹ تیر ۱۴۰۵ (۲۰ ژوئیه ۲۰۲۶).

۲. مجید ملکی میقانی، «امپراتوری بدون پرچم، بخش دوم: کنترل گردش»، ZNetwork.



نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

از جمهوری تا سلطنت پنهان

مجید ملکی میقانی اقتصاد  سیاسی بازتولید قدرت خانوادگی در سرمایه‌داری رانتی پیرامونی مقدمه چرا برخی جمهوری‌ها، بدون آنکه قانون اساسی خود را به سلطنت تغییر دهند، به‌تدریج به نظام‌هایی با منطق موروثی تبدیل می‌شوند؟ چگونه نهادهایی که ظاهراً بر انتخابات، جمهوریت و حاکمیت قانون استوارند، در عمل به سازوکاری برای انتقال قدرت در درون یک خانواده یا حلقه‌ای محدود از نخبگان سیاسی بدل می‌شوند؟ این پدیده را نمی‌توان صرفاً با فرهنگ سیاسی، ویژگی‌های فردی رهبران یا ضعف دموکراسی توضیح داد. ریشه‌های آن را باید در اقتصاد سیاسی دولت، آرایش نیروهای طبقاتی و جایگاه این کشورها در نظام سرمایه‌داری جهانی جست‌وجو کرد. در بخشی از دولت‌های رانتی، نظامی و نئوپاتریمونیال پیرامون سرمایه‌داری جهانی، جمهوری به‌تدریج از درون تهی شده و به شکلی از «سلطنت پنهان» یا «جمهوری موروثی» تبدیل می‌شود؛ وضعیتی که در آن قانون اساسی همچنان از انتخابات، جمهوریت و نهادهای رسمی سخن می‌گوید، اما منطق واقعی قدرت بر پایه انتقال اقتدار در درون یک خانواده یا شبکه‌ای از وفاداری‌های شخصی، نهادی و اقتصادی عمل می‌کند. البته این روند را نباید...

ایران در منگنه استثمار

  ایران  در منگنه استثمار و امپریالیسم: ضرورت قیام علیه «اتحاد سرمایه» تحلیلی  بر بن‌بست معیشتی توده‌های مولد و خطر مداخله جهانی در آستانه انفجار اجتماعی مجید ملکی   اعتراض‌های دی‌ماه ۱۴۰۴، فریاد خفه‌شده‌ی کسانی است که میان سندان استبداد سرمایه‌داری داخلی و پتک امپریالیسم جهانی گرفتار آمده‌اند. سقوط بی‌سابقه‌ی ارزش ریال و تورم افسارگسیخته، سفره‌ی توده‌های مزدبگیر را به یغما برده و هم‌زمان، سایه‌ی مداخلات خارجی تلاش می‌کند خشم مردم را به سود پروژه‌های استعماری مصادره کند. اعتراض‌های اخیر که از بازار آغاز شد، نه یک اقدام صنفی و محدود، بلکه آغاز  فرآیند دیالکتیکی میان زندگی معیشتی و مبارزه سیاسی  است. از شورش نان تا قیام علیه سرمایه: تحلیل حرکت بازار اعتراض‌های اخیر که از بازار آغاز شد را نباید با عینک سنتی «بازار اصناف» نگریست. بازار امروز، محل تلاقی خرده‌بورژوازی در حال سقوط و کارگران خدماتی است. بستن مغازه‌ها، نه یک کنش صنفی، بلکه نوعی  اعتصاب در چرخه‌ی توزیع کالا  است که فشار اقتصادی را مستقیم به سیاست حاکمیت منتقل می‌کند. تبدیل شعارهای اقتص...

Portraits